تبليغاتX
نگاه خسته

نگاه خسته

" عشق يك صنعت است " . عبارتي كه اين روزها برايم ملموس است . عشق صنعت است . مثل صنعت تراكتور سازي ! مثل صنعت شكلات سازي ، شبيه صنعت توليد جوجه هاي ماشيني . 

عشق هم صنعت است ، هم صنعتي . صنعت است چون ابزار توليد ثروت و منفعت و لذت است : مثل همه صنعت هاي ديگر . مثل اينكه از شكلات لذت ميبري ، از عشق هم ...  . صنعتي هم هست چون فاقد هيچ روح و معنايي است . 

عشق والاترين احساسات بشري بود . حال ، فاقد احساس است . نه والاتر ، نه پست تر . 

عشق سنت بود ،  صنعت شد . از همان روزي كه انسان براي عبادت خالقش نيز هزينه و فايده  را محاسبه مي كرد و عقل محاسبه گرش را مبناي حياتش قرار داد ، سنت عشق ، صنعتي شد سود آور . 

بر  خودم و تو و بقيه كارگران صنعت عشق درود ... 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388 22:13 توسط پسری با نگاه خسته |


دنياي مدرن و مقتضايتش و انساني كه توليد مي كند ، هميشه يكي از دغدغه هاي فكري ماست . انسان مدرن ، انساني كاملا متفاوت با انسان سنتي است . انساني است كه بنابر بر محيط شكل گرفته در اطرافش تبديل به يك كالا شده است . 

شايد اين نگاه خيلي چپ گرايانه به نظر برسد .و مرا تبديل به يك ماركسيت تمام عيار بكند . اما واقعيت اين است كه دنياي مدرن كه دنيايي شي انگارانه است ، انسان را مثل همه چيز بسان كالايي مي بيند كه بايد بتواند خود را عرضه كند در اين بازار ! 

انسان كالاست . دين كالاست . اخلاق كالاست و عشق هم نيز ! 

در دنياي مدرن همه چيز كالاست . اما در اين بازار ديگر چه جايي براي عشق ؟  

زماني كه در دنياي مدرن از عشق صحبت مي شود هرگز نمي بايست عشق را شبيه آن مفهوم زيبايي دانست كه در همه آثار و كتب اساطيري  از ليلي و مجنون و  خسرو و شيرين ما گرفته تا ايلياد و اوديسه آنها ! از آن سخن گفته مي شود . 

در دنياي مدرن عشق تعريف خاص خود را دارد . چيزي شبيه يك بازي. يك فريب و يك طنز

اما نبايد فراموش كنم كه در دنياي مدرن انسانهايي كه مدرن نيستند هم وجود دارند .  آنهايي كه واقعا عاشق مي شوند . اين يك استثنا ست ، در  قانون مرگ عشق در دنياي مدرن

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388 8:49 توسط پسری با نگاه خسته |


اينجا شهر مرده ها ست !  

و من پسري از اين شهر  . كه سالهاست همه تلاشش را كرده تا از  اين طاعوني كه همه اين شهر را فرا گرفته است و هر روز قرباني بيشتري مي گيرد نجات پيدا كند . يك طاعون وحشتناك   !    كه شايد فقط در دوره             پست مدرن جايي براي رشد داشته باشد ! 

طاعون شهر ما شايد هيچ گاه ريشه كن نشود و  فكر نكنم بشود مبتلايان به آن را نجات داد . 

اينقدر وسعت اين طاعون گسترده شده است كه هيچ كس نمي تواند از آن فرار كند . خيلي ها قرباني شده اند . پايم را كه ديروز از خانه بيرون گذاشتم  ، ديدم قربانيان اين طاعون را  كه در تمام شهر پراكنده اند و هر كدام گوشه اي افتاده  . 

اينجا شهر مرده هاست !  

اينجا شهر مرده هاست ! صداي مرا از يك قبرستان مي شنويد ! 

چند شب قبل رمان كوري را خواندم . نوشته ساراماگو . شايد خوانده باشي . همه يك شهر  به طور مسري كور مي شوند . شهر مي شود شهر كورها . فقط يك نفر است كه كور نيست . فقط يك نفر ! 

حالا اينجا شده شهر مرده ها ! اما زندگي هنوز تمام نشده . بعضي ها هنوز زنده اند .  اما شايد اگر كل شهر را بگردي بتواني به سختي پيدايشان كني !  چون زنده ها معمولا از ترس پنهان شده اند .

بد جوري ترسيده اند اين تنها زنده گان شهر ما ! 

من هم از ترس گرفتن طاعون درون خانه كز كرده ام . من هم بد جوري ترسيده ام . خيلي ! 

الآن با خودت داري مي گويي اين پسرك از چه حرف مي زند ؟   چه طاعوني ؟  چه مرگي ؟  

احتمالا اهل شهر ما نيستي و گرنه اين طاعون را ديدن كه سوال نمي خواهد !  

شهر من دچار طاعون بزرگ و ويرانگر فراموش كردن عشق شده است . بي اعتنايي به عشق !  جهل به عشق !   اين مردمان يادشان رفته است عشق را !  

شهر مرده است !  چون نشانه مرگ  ، نداشتن عشق است . نداشتن احساس ! 

شهر من هر كسي را كه خود را عاشق پندارد همچون يك بيگانه طرد مي كند !  همچون يك دشمن ! همچون يك بيمار ! 

 آه ،  فرار من از مرگ ، فرار من از طاعون همه گير شهر ما ، تا كي مي تواند ادامه پيدا كند ؟  

از اين شهر مرده ، از اين شهر بي عشق ، خيلي خسته ام ! 

بعد التحرير : نگويند چرا غمگين مي نويسي ! نگويند !

چرا كه اين موجود محترم، كه نامش را غم گذاشتي ؛ مدت زيادي ست  به ميهماني قلب من آمده و همه تلاشم براي بيرون راندنش را ناكام گذاشته ! 

+ نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388 22:57 توسط پسری با نگاه خسته |


زمستان بيست و دوم زندگي ام هم تمام شد .  

سالهاست كه ديگر سالهاي گذشته زندگي ام را با بهارهايش نمي شمارم .

گذشت هر زمستان است كه گذر عمرم را به من گوشزد مي كند .

گاهي كه به گذشته ام نگاه مي كنم احساس مي كنم زندگي ام يك درخت خشكيده ميان يك كوهستان پر برف ست . از جنس آن درختهايي كه وقتي نگاهشان مي كني احساس نمي كني كه هيچ وقت زنده بوده اند . احساس مي كني كه اين درخت ، خشكيده متولد شده است .

احساس مي كني كه اين درخت خشكيده ، هيچ گاه بهاري نداشته است . هميشه زمستاني بوده است . هميشه خشكيده .
 

از اينكه هميشه زمستاني است دلت مي گيرد . وشايد دلت براي درخت خشكيده مي سوزد .

گاهي كه من هم به گذشته زندگي ام كه شبيه اين درخت خشكيده است نگاهي مي كنم دلم براي خودم مي سوزد و از اينكه هيچ گاه بهاري نداشته ام ، دلم مي گيرد .  

بيست و دو سال از زندگي من در تنهايي غير قابل وصفي گذشت و اين يك سال كه ديگر شاه بيت سالهاي تنهايي ام بود .

امشب زمستان  بيست و سوم از زندگي من آغاز خواهد شد .....  


+ نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387 14:27 توسط پسری با نگاه خسته |


 پسرك سالهاست كه تنها و غريب توي شهر مرده ها ، توي جنگل سياه و دهشتناك اين هستي ، توي جاده بي انتهاي تنهايي و كنار ساحل تاريك غم ،  زنداني شده !  . سالهاست . شايد از اون روزي كه چشم باز كرده . 

اما هميشه نگاهش به يه نقطه مبهم و نامعلوم بود پسر قصه ما . يه نقطه سياه توي انتهاي زندانش ! 


هميشه چشم به راه بود تا يه رهگذر كه شايد اتفاقي داره از اين شهر مرده ها و جنگل سياه و جاده بي انتها و ساحل تاريك مي گذره از راه برسه و شايد پسر قصه ما بتونه صداشو به اين رهگذر برسونه و بگه كه آي كسي كه داري از زندان زندگي من مي گذري ، نمي خواي منو از اين زندان رها كني !  

هميشه ، از صبح تاريك تا شب تاريك تر ، يه گوشه آروم در انتظار بود اين پسرك !

در انتظار رهگذر زندگي ش ! اما رهگذر ها يا صداشو نمي شنيدن يا اينكه هيچ گاه جوابشو نمي دادن .

انگار رهگذر ها واقعا باور كرده بودن كه دارن زندگي مي كنن و بايد زودتر و با عجله بيشتر از اين جنگل تاريك وسياه و شهر مرده ها و ... بگذرن تا به زندگيشون برسن . نمي دونستن كه اونا هم زنداني ان . اونا زنداني خوشون هستن . اما پسرك قصه ما زنداني ديگران شده بود . ديگران بودن كه اونو توي زندان زندگي حبس كرده بودن . 


بعد ها كه رهگذري رو نديد كه شجاعت رها كردن و نجات دادن شو داشته باشه . هميشه ، از صبح تاريك تا شب تاريك تر منتظر بود كه يكي از راه برسه تا پسرك فقط ازش يه سوال بپرسه . مي خواست از يكي بپرسه كه اصلا مي تونه اميدوار باشه كه يه روزي از اين زندان رها شه ؟
اما باز هم هيچ كس نيومد يا اگه هم اومد جوابي براي گفتن نداشت . 

پسرك ديگه مطمئنه كه راهي براي نجات نيست ، هيچ راهي . اون براي هميشه زنداني شده . نبايد به چيزي اميدوار باشه . 

پسرك قصه ما امروز فهميد كه فقط بايد به يه چيز اميدوار باشه و در انتظار يه چيز باشه : مرگ


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 19:54 توسط پسری با نگاه خسته |


هميشه با خودم نجوا مي كردم كه يه روز مياد كه زندگي برات معنا پيدا مي كنه ! 

يه روز معناي اين هستي رو مي فهمي ! معناي حيات رو ! معناي مرگ ! معناي بودنت رو ! 

معناي زندگي كردن رو ! همراه بودن رو .  همراه داشتن رو . تعلق داشتن و متعلق بودن رو ! 

سالها جستجو .  . سالها به دنبال صداي دل رفتن .  رفتن در پي هر چيزي كه فكر مي كني دلت داره به اونجا كشيده  ميشه ! تسليم دل شدن ! تسليم .... 

سالهاست كه سرگردونش بودم ! سرگردون اون كسي كه نمي دونستم كيه و كجاست !

تو همه اين سالهاي جستجو ،  تنها همدم و همراهم تنهايي هام بودن ! يه جورايي بهشون دل بستم .

مي دونم كه تنهايي هام هم دلبسته منن !

دلشون برام تنگ ميشه !

يه موقعي صداشونو كه ازم مي خوام رهاشون نكنم مي شنوم ! ازم مي خوان جستجوي ناتمامم رو تمام كنم ! به تنهايي هام دلخوش باشم و دنبال كسي كه اونا رو از من بگيره نباشم !  تنهايي هام خيلي زيبا هستن !

به تنهايي هام ، به تنها همدمم ، ميگم كه دوست دارم  ! براي هميشه 

تنهايي من

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387 14:24 توسط پسری با نگاه خسته |


نفسم گرفته .  نمي دانم چرا نمي توانم احساس كنم كه زندگي مي كنم .  گويي كه لحظات آخر راسپري مي كنم .  اين احساس را مدتهاست كه سپري مي كنم . ماه هاست .  ماه هاست كه صبحها مي گويم كه چه مي شد اگر امروز ديگر بيدار نمي شدم  و شبها مي گويم كاش امشب آخرين شب باشد . 

از اين شهر ، از اين مردم ، از همه چيز  خسته شده ام . از شهر و زشتي هايش . اسم اين شهر را گذاشته ام شهر مرده ها   .  داشتم با خودم فكر مي كردم  و نجوا . احساس كردم اولين ويژگي مرده ها نداشتن احساس است  و  نفهميدن زيبايي ها ، نفهميدن واقعيت ها و نفهميدن هيچ چيز . راستي آيا ويژگي اين شهر جز اين است ؟

اين شهر واقعا مرده است !    بيابان بسيار زيباتر از آن است ! بياباني كه آنرا مرده مي نامند بسيار زنده تر از اين شهر است  . 

مي خواهم از دل تنگي هاي فروخفته ام كه سالهاست براي كسي نگفته ام ، اينجا  بنويسم .... 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 1:22 توسط پسری با نگاه خسته |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

اينجا خانه ي يك عاشق است . همين !


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

هفته دوم آذر 1388

هفته چهارم مهر 1388
هفته اوّل فروردین 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته سوم اسفند 1387



پیوندها

نوشته گاه
نیم بوسه
فالش
معصومیت
خاطرات یک مرد تنها
کلاس عشق
درد همجنس
شاكي
مسافر کوچولو
یک سبد آرزوی کال
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin